بخیر گذشت | بلاگ

بخیر گذشت

تعرفه تبلیغات در سایت
دیشب طبق معمول باز با همسری سر یه موضوعی بحثم شد ومن بازهم گریه کردم

ایندفه بحثمون خیلی جدی بود من رفتم تو اتاق دیگه نیومدم بیرون قرار بود شبم همسر بره جاییو منم خونه

تنها بودم مامانم گفتن خواهرت میاد دنبالت باهاشون بیای امشب اینجا منم از خدا خواسته گفتم باشه

سریع رفتم واسه سحری جناب آقا عذارو آماده کردم ومنتظر شدم تا بچه ها رسیدن منم حاضر شدمو

باهاشون اومدم خونه مامان

تو راه پسر خواهرم سبحان جونم خیلی دوست داشت من برم خونشون

خیلی هم بهم اصرار کرد ولی من گفتم باشه حالا میام الان ماه رمضونه بعدا سر یه فرصت مناسب

قول میدم ک بیام دیگه بچم قانع شد

شبو اونجا موندم صبحم قرار بود بچه های خواهرم ک معلمه بیارن خونه مامان منم تو خونه بودم خواهربعدازمنم

توخونه خواب بود مامانمم ک رفته بودن دوره قران وقتی اومدن بچه ها از دیشب تا صب انگار ده سال بود ندیده

بودمشون دلم واسشون کلی تنگ شده بوداز دیدنشون کلی ذوق کردم

و کلی هم باهاشون بازی کردم سجاد پسرکوچیکه خواهری شربت داشت

هی دنبالش میدویدم ک شربتشو بخوره بلاخره بهش شربتشو به هربدبختی بود دادم خورد

خلاصه بعدازماجراهای ماسه تا مامانش ازمدرسه اومد مامانمم اونموقع ازدوره قرآنش اومد خواهرمو دیگه

ترکونده بود اونموقع ازخواب بیدار شد

ظهربود ک همه نشسته بودیم تو خونه منم هیچ خبری ازجناب همسر نداشتم ایشونم

یه اس ناقابل بمن نداده بود ک یه حالی بپرسه حداقل حال بچه اشو بپرسه دریغ ازیه اس یا زنگ

وهمچنان ما هنوزهم درقهریم ومن خونه مامان هستم ایندفه هم تصمیم گرفتم  دیگه کوتاه نیام تا خودش از من

عذر خواهی نکنه منم کوتاه نمیام واسه معذرت خواهی قدم نمیذارم جلو

بگذریم نشیسته بودیم دورهم ومن روجام دراز کشیده بودم و بابچه ها همینجوری بازی میکردم یهویی حواسم

پرت شد به بقیه چشمتون روزبد نبینه واااای پسرکوچیکه خواهری سجاد از دور یه دور خیزی میکنه

و خودشو پرت میکنه روی شکمم میشینه وبعد جیغ من به هوا بلند میشه وشروع میکنم به گریه کردن

همه از وحشت میدون به طرفم ببینن چی شده وبچه طفل معصوممو دعوا کردن منم گفتم

اون متوجه این چیزا نیس دعواش نکنید منم باهاش با آرامش رفتار کردمو صورتشو بوسیدم

گفتم اینا همش از ناشکریای خودمه هیچ کس مقصر نیس

بعدازین اتفاق سریع منو بردن ربان قلب بچه ارو شنیدم وخیال همه راحت شد و از بعدازظهر هم تکونهای بچه

شروع شده فقط یکمی هنوز دلم دردداره اونم یکمی استراحت کنم بهتر میشم پفق دعا کنید

ک بچه هیچ اتفاقی براش نیافتاده بشه


برچسب‌ها: شاکرانه

تاريخ سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۶سـاعت 23:17 نويسنده بانوی مردادی وآقای شهریوری|

بخیر,گذشت,...
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 4:20